اينك چهار سال از هنگام ثبت و شروع به كار اين دفترچه كوچك مجازي گذشته است و من هر سال در چنين روزي چيزي به همين روال نگاشتهام. كه يادم نرود كه چه زماني از عمرم گذشته است و به خاطرم بماند كه چند سال است كه نوشتن در اينجا را سر گرفتهام.
ميان همه آن چيزهايي كه ميخواستم بنويسم؛ هنوز هستند مطالبي كه چند خطي از آنها بيشتر به رشته تحرير در نيامده رها شده اند و همچناناند مطالبي كه دوست ميداشتهام بنويسم اما نتوانستهام. اما هر آنچه نگاشتم حديث دغدغه و گه گاه شوقي و يا داغي است كه بر دل داشتهام.
اگر روزگار دريچههاي سبز نيايش و ايمان را از من ندزدد و اگر بيدريغ باران عشق بر من ببارد بيش از اين سخنها بايست گفت و گر نه هر چه باشد گزاف است.
پس اين نوشتم كه يادم بماند كه چهار سال گذشت...
به همين سادگي...
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
...
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
...
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
...
در کوچه باد میآید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.
...
ای یار، ای یگانهترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرندهها
نمایان شدند.
انگار از خطوط سبز تخیّل بودند،
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند.
انگار،
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت،
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .
...